آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد
عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد
آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي
گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد
آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي
چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد
نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم
آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد
شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو
لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد
بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و فزون
سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد!

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 1:22 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
من از خط ساحلی زیر چشمان تو می ایم فرشته ها که بوسه اش دادند نمازش را خواند امد و چشم دوخت به یک رنگی هایه دنیا.
--- و
اسمان تا طلوع را تماشا کند.
---دریا با سخاوت و صداقت باز تمام خورشید را به اسمان قرض داد.
اسمان گرفته و نگرفته ان را در میان گرفتگی ابرهایه خود گم کرد. همین تبادل سرسری و معصومانه نور بس بود.
عاشق شد
و...
باز دوباره عاشقانه میخواهد بنویسد.
---- بگذریم.
گذشت مثله همیشه.و باز بعد از سه نقطه های مداوم و مداوم گوشه دفتر شرجی اش نوشت
.... بگذریم
خورشید قشنگ از بازی کودکانه دریا و اسمان خنده اش میگیرد.
اما چه کند که کارش چیز دیگریست.
لااقل دل شکستن نیست.
شاید .... بردن.
خورشید خانوم روز هایه گرفته دلم که هم هستی و هم.......
ان یکی دو روزی که با ما بودی
و
روز و روزگارمان نور داشت و بهتر بود
(همین . تمام.هیچ دیوانه ای با این پریشان نوشته ها صبح نمیکند. پاییز نمیکند)
من اما فکر میکنم از این افتابی تر هم میشود.
(میشود؟)

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
قدم زنان
در خیابانی بلند
که انتهایش بی نشان بود
که درختان بلند بلند تر از افکار من
در بلندای خیابان
سر به شانه یکدیگر گذاشته اند
خیابان ها را به یک رنگ سبز مینمود
دست در جیب سر به هوا
اشک جاری
در فکره حرف هایش بودم
میرفتم بدونه انکه بخواهم بروم
از پشت پرده اشک ها دیدم……..
قاصدکی امد
در خیالم گفت
گاه یک قاصدک به تو دل میبندد
گاه در کنار هم میشوید(ما)
گاه بدونه هم میشوید(من) تنها
قاصدک خبرم داد
خبری از
بیخبری
خبر از عشق
خبر از من
خبر از تو
خبر از ما
گفت از ارزشه دل
گفت از قیمت عشق
گفت از….
گفتم کی و کجا؟
گفت الان
و در ان لحظه
قلبم را به ضربه سکه عشق سپردم
و به دیواره قلبم خطی حک کردی این چنین
اولین عشق

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
بی وفا
انتظار وفا از روزگار گذشته نداشته باش
فصلها بی وفا،سالها بی وفا
منتظر یک امید نباش
از عشق، از دوستی
زبونهایی که میگن دوست دارم،بی وفا هستند
داره روزی می رسه که گلها درون دل می خشکه
تموم حقایق با دروغ آمیخته میشه
عاشقها بیهوده انتظار رفتگان را میکشند
سافران بی وفا و راه ها بی وفا
بفهم که دنیا خالی از وفاست
دوستانی که عمرت رو پاشون گذاشتی بی وفایند
بفهم که زندگی خالی ازمحبته
کسانی که براشون جون دادی، بی وفایند
داره روزی می رسه که گلها درون دل می خشکه
تموم حقایق با دروغ آمیخته میشه
عاشقها بیهوده انتظار رفتگان را میکشند
مسافران بی وفا و راه ها بی وفا

همیشه عاشق باش و بی وفایی نکن
این گل تقدیم به همتون
چاکره همه هم هستیم
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
عشق!
زيبايي عشق به سكوته نه فرياد.
زيبايي عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ريختن.
عشق خيالي ست كه اگه به واقعيت برسه ديگه طعم شيرينشو از دست مي ده.
عشق يه كويره كه عاشق تشنه با روياي سراب معشوق قدم به جلو ميذاره.
عشق راه ناهمواريه كه وقتي ازش گذشتي و تمام سختيا رو پشت سر گذاشتي مي رسي به جايي كه اصلا تصور نمي كردي آخرش اين باشه مثل كسي كه از كوهي بالا مي ره به اميد اينكه ببينه پشت اون كوه چيه؟لذتش فقط اميد و روياي رسيدن به اون بالاست وقتي رسيدي مي بيني هيچي پشت كوه نبوده و نيست نااميد و خسته مي شيني به اين همه راهي كه اومدي فكر مي كني. البته اگه بين راه سقوط نكني.
عشق سخن گفتن با نگاهه.
عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
بود آيا که در ميکده ها بگشايند گره از کاره فرو بسته ما بگشایند؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
اخرشی!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
|
من عاشق اون چشمام!!!
مدار چشمهای تو ، نگاه بیقرار من
دوباره قصه شد شروع : شکار تو ، فرار من
نگاه سبز عاشقت چو شهرزاد قصه گو
دوباره رنگ می زند به قصه ی بهار من
شتاب کن ، درنگ نه ، ببار ای همیشه سبز
که سالهاست ترک زده ، کویر شوره زار من
تو ای بهار زندگی! چه می شود اگر شود
دو باغ سبز چشم تو ، تمام روزگار من ؟
دو آسمان سبز عشق پناه گاه هر نگاه
چرا نمی دهد پناه ، به چشم اشکبار من ؟
می شکند ز بغض و غم قلب تمام یاسها
اگر که بشکند شبی سکوت مرگبار من
شب است و ماه و پنجره ، تمام لحظه ها غزل
و بعدها غزل شود ... تمام یادگار من
....ببخش بعد من اگر به سیل گریه نازنین
پاک نشد زخاطرت کدورت غبار من |
خدا کنه همیشه چشماتون بهاری و سبز باشه و ( عاشق)!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
تو این وب لاگ من فقط قصدم عکس گذاشتنه.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
|
دلم از عشوه شيرين شکرخای تو خوش
چشم و ابروی تو زيبا قد و بالای تو خوش
ميکند درد مرا از رخ زيبای تو خوش |
ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح
شکر چشم تو چه گويم که بدان بيماری |

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
باد سرد خزانی گلبرگ های گل را به آهستگی تکان داد. گل ناله کنان خبر دوری خود را همراه باد به گوش بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد.
پرندهء زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف و بی رمقش را به گل رساند و ناله و زاری آغاز کرد : ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟ من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم ؟
بیچاره گل شبنم خزانی از دیده فروبارید و به دلداری از بلبل شیدا پرداخت .
دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سپید پرپشت زمزمه کنان پیش آمده و در حالیکه کارد تیز و بران خود را در برابردیدگان اشک آلود عاشق بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت : عمر تو پایان پذیرفته و من تاب و توان ندارم که مرگ تدریجی تو را تماشا کنم . به این جهت از گلستان خزان شده دورت می کنم .
باغبان دسته گل را برداشت در حالیکه هنوز در فراق بلبل شبنم های خزانی از چهرهء گل بر دستانش می چکید .
اندکی بعد باغبان پیر در آن دور دست ها مشغول کندن چالهء کوچکی بود و با خود می گفت : ای بلبل زیبا تو نیز در دل خاک سرد مانند هزاران عاشق ناکام دیگر به خواب ابدی فرو رفتی .. .

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
مي گويند: بتاب!
از بدو دلدادگي تا انتهاي سرگشتگي!
و من مات! تنها در افکار خود سايه روشن مي زنم!
مي گويند: بخوان!
از ابتداي خلقت تا روزهاي نيامده!
و من؛ مبهوت! در آشفتگي خود فرياد مي زنم!
مي گويند: برقص!
از بلنداي ناز تا خواهش نياز!
و من؛ بي تاب! دوش به دوش پروانه ها ديوانه مي شوم!
مي گويند: بمان!
از ديروز روز تا فرداي شب!

و من...
و من مي روم!
که شامگاهان بي روزن به استجابت صبح ننشسته اند!
مي روم که آغاز کنم!
از امروز روز تا فرداي روزتر؛
اما؛
آخر بي همسفر که نمي شود پريد!
بايد تو باشي تا شوق رسيدن معنا بگيرد!
تو بالهاي مرا بگيري و من دستان تو را!
و سرود رفتن و رفتن را تا فرداها در گوش جانم زمزمه کني!
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
در باغه بی برگی زاده ام .و در ثروت فقر غنی گشته ام
از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوایه دوست داشتن دم زدم
و در ارزویه ازادی سر برداشتم و در بالایه غرور قامت کشیدم.
از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند
و
از مهر نوازشم کردند تا حقیقت دینم شد و راه رفتنم!
و
خیر حیاتم شد و کار ماندنم و زیبایی عشقم و بهانه ای برایه ماندنم.

تقدیم به همه دوست هایه گل و خوبم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
اشكم ولي به پاي عزيزان چكيده ام
خارم ولي به سايه گل آرميده ام
با ياد رنگ وبوي تو اي نوبهار عشق
همچون بنفشه سر به گريبان كشيده ام
چون خاك در هواي تو ازپا فتاده ام
چون اشك در قفاي تو با سر دويده ام
من جلوه شباب نديدم به عمر خويش
از ديگران حديث جواني شنيده ام
از جام عاشقيت مي نابي نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عيشي نچيده ام
موي سپيد را فلكم رايگان نداد
اين رشته را به نقد جواني خريده ام
اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز
آزاده من كه از همه عالم بريده ام
گر ميگريزمد از نظر مردمان رهي
عيبم مكن كه آهوي مردم نديده ام
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
بنام خدا
چه کرده ای که هیچکس را در برابر جاذبه ات یارای پایداری نیست ؟چه کرده ای که قلمرو تو همچون کشور خدایان بی کران است؟
هر کس که پای بدین سر زمین می نهد وتو را می بیند وجود خویش را به تو می سپارد.مگر آن که دل نداشته باشد و یا جمالت را نبیند.
اما من هم دیده ای داشتم .و هم صاحب دلی بودم زیرا که با نخستین دیدار تو تاب و توان از دست دادم و هر آنچه را که داشتم در طبق
اخلاص نهادم و به تو دادم.دلم شیفتیه تو شد و تهملم از میدان زور آزمایی گریخت دلم نیز از همان دم فرمان عشق تو را گردن نهاد.
خویش را غلام تو یافتم و از این بندگی پشیمان نشدم.آرامش درون را به خاطر تواز دست دادم. و بی قراری را چندان پر آزار نیافتم
حتی اندک اندک هوای این آرامش را از یاد بردم .خود را غلام تو یافتم و از این غلامی خوشبخت شدم جمال تو را دیدم که بی همتا بود
دیدگانت را دیدم که فروغشان چشمان مرا خیره کرده صدایت را شنیدم که در گوشم چون نوای موسیقی طنین انداخت.گیسوان حلقه حلقه
تو را نگریستم که هر حلقه اش زنجیر وار دلم را در میان می گرفت اما همین نبود آن چه از تو دیدم این همه زیبایی تو را دیدم و دل
به آن دادم .ولی در پس آن زیبایی های نا پیدا و گرانبهایی نهفته یافتم .و به این زیبایی های پنهان که روح تو را چون تنت دل ربا کرده اند
نگریستم و بیشتر اسیرت گشتم.آن وقت که جمال و کمال تو را در کنار هم دیدم حواسم جملگی ستایش بر آستان تو نهاد دیدگانم در
سراپای تو چیزی به جز زیبایی و لطف ندیدند و دلم برای تو چیزی به جز عشق و شیفتگی احساس نکرد .و همیشه وهمیشه دیدگان
زیبا و روی دل آرای تو را در برابر خویش می بینم و همه جا تو را در دل خویش دارم .آری از آن دم که نگاه تو آتشی سوزان در
دلم بر افروخت پیش از آن که مال خودم با شم مال تو هستم گویی از آن پس به جای جان در خانه روحم نشسته و اگر این مهمان زیبا
خانهء جان را ترک گوید جان من هم بدنبالش خواهد رفت
بچه ها این مطلب رو اقا سهراب از ارومیه فرستاده 
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
بارون
شب شده و یک شبه بارونی قشنگ و من دوباره دیوونه شدم.امشب از اون شبهای هست که هزاران نفر به هم فکر میکنن.
ای زیبا ای قشنگ ای زیبا تر از شقایقه وحشی . من تو را از یاد نخواهم برد چون خاطرت برایم عزیز است.
ای زلال ای ای پاک مثله دریا مثله ماهی هایه قرمزش که عاشق میشن و ساده میمیرن.
من یه دیوونم یه دیوونه ساکت که روز و شب رو سپری میکنه و هیچی نمیگه تا مسخرش نکنن و نگن ای عاشق ای عاشقه دیوونه.
من تو این شبه بارونی تسمه تو رو صدا میزنم تا تو بیای و من رو به رویا ببری به رویائی که هیچ وقت تموم نشه و همیشه باقی باشه.
مثله ماهو ستاره و اسمون اما تو مثله یه خوابه کوتاهی که زود تموم میشی
من و تو مثله دوتا گلیم که میتونیم یه گلزار بشیم . من و تو مثله دو تا قطره هستیم که میتونیم دریا بشیم. و همه قطره ها رو از پاکی پر کنیم.
من تمومه این حرف ها رو تو رویام گفتم تا همش از تو به یادگار بمونه
من تو این شبهایه بارونی اسمه توو رو روی شیشه پنجره مینویسم تا قطره هایه بخار هم بدونن که من عاشقم.
تا وقتی که قطره هایه بخار هم از دیوونگیه من خسته میشن و خودشون رو ول میکنن
اما من دوباره با نفسهام اونارو گرم میکنم تا اونا دوباره با دیوونگیه من عاشق بشن
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|
ای کاش اسمان حرفه کویر را میفهمید و اشک خود را نصیبه گونه هایه او میکرد.
کاش واژه حقیقت ان قدر با لب صمیمی بود که برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود.
کاش دلها ان قدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین امدنه دست ها مستجاب میشد.
کاش مهتاب با کوچه هایه تاریک اشنا بود .
وای کاش بهار انقدر مهربان بود که باغ را به دسته خزان نمیداد .
کاش میشد به وسعته دریا دلهایمان را بزرگ کنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط جوان های سر حال وباحال
|